|
گل بی خار خداست
|
|
|
|
||||
|
* به نام خدايي كه عشق اين سه نور را در جانم روشن كرد *
آمدن نام حسين از آسمان روايتي از امام رضا(ع) : هنگامي كه امام حسين (ع) به دنيا آمد پيامبر(ص) به اسماء(بنت عميس) فرمود : اي اسماء فرزندم را بياور اسماء كودك زهرا(س)را نزد پيامبر برد ، پيامبر او را گرفت و در دامان خود نهاد ، در گوش راست او اذان و در گوش چپ او اقامه گفت ، در اين هنگام جبريل نازل شد و خطاب به پيامبر گفت : خداي تعالي بر تو سلام رسانده و مي فرمايد : از آنجا كه علي نسبت به تو به منزله هارون است براي موسي ، پس نام اين فرزند را "شبير" بگذار كه اين نام پسر كوچك هارون بود اما چون زبان تو عربي ست او را حسين نام بنه. فطرس آزاد شدهء امام حسين چه رخ داده است اندر خانه احمد كه ميبيند امين وحي آنجا حلقه بر در ميزند امشب عروس آسمان با اختران آهسته ميگويد كه خورشيد ولايت سر به مادر ميزند امشب جهان ميگريد از شوق و زماني خندد از شادي كه طفلي خنده در دامان مادر ميزند امشب چو ميبيند حسين بن علي را در بر مادر پيامبر بوسه بر سيماي مادر ميزند امشب فرشته نغمهء الله اكبر ميزند امشب زنام پنج تن بر عرش زيور ميزند امشب مگر بار دگر معراج خواهد رفت پيغمبر كه رضوان گل پسر زيبنده پيكر ميزند امشب چهارم شعبان سال 26 هجري قمري چهارمين فرزند علي (ع) از همسرش ام البنين (س) شجاعترين چهره خاندان ائمه اطهار ، اسوهء فرماندهان و الگوي پرچمداران ، زمين را به نور خود منور كرد و زمين افتخار داشت كه 35 سال بوسه بر قدمهايش بزند . جانم به فدايت يا ابالفضل (ع) در آسمان توحيد قرص قمر پيدا شد بحر عشق و وفا را زيبا گهر پيدا شد بيشه شير حق را شيري دگر پيدا شد صل علي محمد باب الحوائج آمد ام البنين به شادي خنده زند به رويش مولا علي ميبوسد گريه كنان بازويش زينب كند قيامت با قامت دلجويش امير سپاه سرمد باب الحوائج آمد مشكل گشا را آمد مشكل گشاي ديگر شير خدا را آمد شير خداي ديگر شمس ولا را آمد شمس ولاي ديگر چشم و چراغ احمد باب الحوائج آمد يا ابالفضل العباس ادركنا يا قمر بني هاشم ادركنا نام مباركشان علي و مشهورترين لقبشان زين العابدين و سجاد پدرش امام حسين (ع) و مادرش دختر يزدگرد پادشاه ايران (دست عنايت حق به طور خارق العاده اين دختر را به امام حسين(ع) ميرساند) مدينه گلباران شد، خورشيد حق تابان شد صل علي محمد امام سجاد آمد محفل حق پرستان،گرديده رشك جانان ماه ولايت سر زد امام سجاد آمد رهبر اهل يقين،در خط پيمان دين ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ميلاد حسين است و ابالفضل است و سجاد بفرست براي اين سه گوهر صلوات
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 23:53 توسط ""ساقی""
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
به نام شنونده آواي قلبها پادشاه زمان بر كالسكه ساعات نشسته وافساردقايق به دست واسبان ثانيه ها را به سرعت به حركت ميراند، اما توهنوز در اين كالسكه خوابي؟! چه ميداني چند بار ديگر دور ميدان سال برايت ميچرخد ؟ و تو هنوز خوابي؟! هنوز خوابي؟! هنوز خوابي؟! هنوز خوابي؟! سلام به دوستان من توي اين هفته آخر ماه رجب خيلي توي فكر بودم كه آيا از اين ماه خدا اون جور كه خودش دوست داشت استفاده كردم؟مي خوام اون درددلي كه با خدا داشتم رو اينجا بنويسم "آره درد دل" ***خداي من من به مهربوني و گذشتت نگاه مي كنم و ميگم "سلام" اگه به غفلتهام نگاه كنم جرأت اينكه سرم رو بالا بگيرم رو ندارم خداي من وقتي ماه رجب ميشه يه حس و حال تازه اي پيدا ميكنم يه حس شادي يه حس اشتياق يه حس نور، از اول رجب به خودم گفتم: مواظب باش بركات اين روزها رو از دست ندي غفلت نكني ها... اما حالا كه دقت ميكنم ميبينم بيشترش به غفلت گذشت غفلت مث همين جوونيم كه داره تند تند ميگذره ... چرا اين همه غفلت؟؟؟ چرا ما آدما حتما" بايد چيزي رو از دست بديم تا بعد قدرش رو بدونيم؟؟؟ چقدر انبياء اماما بزرگان شاعرا نويسنده ها گفتن" آي جوان جوانيت رو غنيمت بشمار ، توي راه درست خرجش كن از جوونيت واسه نزديك شدن به خدا استفاده كن آخه جووني يعني عشق يعني لطافت يعني نور"*** شما چقدر از جوونيتون مفيد گذشت و چقدر به غفلت؟؟؟ بهتر نيست كمي بيشتر دلمون واسه عمرمون بسوزه؟؟؟ شايد روزبعثت پيامبر اكرم(ص) يه تلنگري باشه واسه ما كه : آي مردم از خواب غفلت بيدار شيد خدا رسولش رو فرستاد واسه بيداري ، نور ، اخلاق حسنه عيد مبعث در راهه عيديت رو از آقا بگير . خدايا اين روز را بر ما مبارك و ما را متحول به بهترين حال گردان . قلبت رو صفا بده ________________دلت رو جلا بده تا خدا راهي نيست ______________ پرپرواز بگير تا خدا پرواز است تو چرا ميگويي؟: كوله بارم خاليست توشه اي رنگين كو؟ توشه اي سنگين كو؟ توشه اينجاست بيا توشه اينجاست بيا *عيد مبعث بر همه شما مبارك*
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 22:40 توسط ""ساقی""
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
اين سه ميلاد با بركت را به شما تبريك مي گويم: 10 رجب ميلاد حضرت علي اصغر (ع) "كودك شش ماهه" 10 رجب ميلاد امام محمد تقي (ع) "جوادالائمه" 13 رجب ميلاد امام علي(ع) "مولود كعبه" قرار بود من دعوت دوستم براي سوتي نويسي رو اجابت كنم گفتم چه روزي بهتر از اين روزاي ولادت كه سراسر شادي و خنده است مي خواي بخندي مواظب باش غش نكني (ـ: 1. كودك كه بودم تازه با تلفن آشنا شده بودم و برام جالب بود. يه روز وقتي كسي دور و بر تلفن نبود رفتم گوشي رو برداشتم و چن تا دكمه هاش رو زدم شنيدم صداي بوق مي ياد و يه خانم صحبت كرد مي گفت اسمت چيه؟و... من هم جوابشو ميدادم بعد از خدافظي قطع كردم ودوباره شماره گرفتم يه خانم ديگه ... من هم بعد خدافظي گوشي رو قطع كردم و خنديدم دوباره شماره گرفتم اما اين باريه خانمي كه خيلي عصباني بود گوشي رو برداشت چون من جوابشوندادم جيغ بلندي كشيد من هم ازترس فرار كردم رفتم پيش مامانم فك كنم گريه هم مي كردم آخه هنو 5 سالم بيشترنبود. (ولي از همون بچگي با مردم ارتباط برقرار كردم (ـ: ) ************_************ 2. دبيرستاني بودم: يه روز كه مي خواستم برم خونه گفتم يه خريد هم بكنم رفتم تو مغازه يه كره كوچولو مي خواستم گفتم چقد مي شه گفت صد تومن من كيفم رو نگاه كردم يه دويسي يه پونصدي ديگه پول نداشتم همين طور كه چشمم به كيف خاليم بود گفتم واي صد تومن نميشه كه وقتي قيافه مغازه دار رو ديدم از تعجبش تعجبم بيشتر شد گفت : صد تومن ميشه !!! و دويسي رو برداشت يه صدي گذاشت كنار پونصدي و گفت :اينارو بردار! من تازه فهميدم آهان صدي نه هزاري بابا رشته رياضي (ـ: وهردومون حسابي خنديديم (خب آدماي باهوش هم اشتباه مي كنن (ـ: ) ************_************ 3.دبير معارف گفته بود هر كسي در يه زمينه اي از معارف تحقيقي بنويسه بياره من هم از يه كتاب به عنوان منبع يه تحقيق نوشتم وقتي تحويل دبير دادم او با تعجب بهم گفت نويسنده ؟ گفتم اسمش رو نوشتم ! دبير تحقيم رو بهم نشون داد تا بغل دستيهام ديدن به جاي نويسنده كتاب اسم خودم رو نوشته بودم. زدن زير خنده (خدارو شكر رديف اول بودم و بقيه دوستان نفهميدن ، البته زياد هم خنده نداشت، داشت؟ ) ************_************ 4. يه روز از روزاي تحصيل با دوستام نشسته بوديم تو حياط دبيرستان كه دو سه تا از سال پاييني ها اومدن پيش ما و خواستن جواب يه سوال رياضي كه دبير بهشون داده بود رو براشون حل كنيم اونا گفتن كمكمون مي كنيد حلش كنيم؟ من هم به پشت گرمي دوستام گفتم آره اما دوستام يواشكي تو گوشم گفتن ما حوصلشو نداريم و رفتن. من موندم و يه سوال سخت، ديدم هر كار مي كنم نمي تونم جوابشو پيدا كنم بهشون گفتم بلد نيستم اونا هم در حالي كه مي خنديدن رفتن. ************_************ 5. سر كلاس نشسته بوديم كه ناگهان در و پنجره شروع به لرزيدن كردن و صداي وحشتناك مث آتشفشان شنيده شد ما مونده بوديم چه كار كنيم دوستم بلند گفت زلزله ست زود بريم بيرون ( آخه ديشب طرفاي خونشون زلزله اومده بود و فقط پنجره شون شكسته بود حق داشت بترسه نه ) اما دبيرمون و بيشتر بچه ها گقتن زلزله نيس ، كه بچه هاي كلاس بغلي با جيغ و فرياد از كلاس زدن بيرون كه برن تو حياط ما كه رديف اول بوديم تا صداي جيغ شنيديم ما هم از كلاس زديم بيرون. واي چه خبره بيشتر بچه ها اومدن بيرون حتي دبيرمون آقاي؟ از ترس دستش وصداش مي لرزيد من هم كه اهل جيغ زدن نيستم فقط در حال آمرزش طلبيدن از خدا بودم كه اول منو بيامرزه بعد از دنيا ببره مي گفتم كاش يه كاغذ داشتم تا زودي وصيت نامم رو مي نوشتم آخه انقد هجوم آورده بودن به در خروجي كه بچه ها به زور از در رد مي شدن من هم داد مي زدم چه خبره؟ بالاخره از در رد شديم و رفتيم تو حياط اصلا" باورم نمي شد زنده ام يه نيم ساعتي از بودن ما در حياط گذشت كه رئيس اومد تو حياط گفت اين چه كاريه ؟ زلزله كدومه؟ همسايه مدرسه داره با كاميون سنگ خالي مي كنه ! ما هارو مي گي نمي دونستيم تعجب كنيم يا بخنديم آخه اين چه سنگي بود كه كل كلاس رو لرزوند؟ وقتي رفتيم تو كلاس ديديم فقط ما چند تا بيرون رفته بوديم اما بيشتر از نصف كلاس و دبيراصلا" از كلاس بيرون نيومدن! تواين مدت هم ازمون مي خنديدن آخه دوستام بد جوري صندليشون رو وسط كلاس پرت كرده بودن !!! ************_************ 6. اردوي زمان دبيرستان به مشهد: توي يكي از صحنهاي حرم امام رضا(ع) من و دوستم منتظر يكي ديگه از دوستامون بوديم چون كمي دير كرده بود نگران شديم يه پيرزن يه سوالي از من پرسيد اما نه به زبان فارسي من هم كه نمي فهميدم چي ميگه گفتم حالا جواب اين خارجي رو چي بدم؟ يه كوچولو فكر كردم و گفتم: ( I don’t speak English ) اما اون پيرزن حرفاش رو تكرار كرد كه دوستمون هم اومد و ما عجله داشتيم بهش گفتم : excuse mi و رفتيم يكي دو ساعت بعد تو حرم نشسته بوديم من و دوستم منتظر بوديم تا بچه ها زيارت كنن و بيان همين جا، كه دوستم گفت: اون خانم خارجيه! من هم ديدمش تقريبا" كنارما نشسته بود دوباره يه سوالي پرسيد من هم كه ديدم انگليسيم خيلي خوب نيس چيزي نگفتم كه يه دختر خانم 8 ، 9 ساله گفت : ازتون مي پرسه از كجا اومديد؟ من و دوستم تعجب كرديم با اين سن كمش انگليسي بلده گفتيم ما از ... مي يايم او كجاييه اين دختر هم بدون اين كه ازش بپرسه گفت : مياندواب يه استان آذربايجان. من و دوستم رو مي گي يواشكي زديم زير خنده خدا رو شكر كسي نفهميد ما لهجه تركي رو با زبون انگليسي اشتباه گرفتيم (اما حالا همه فهميدن نه انگليسيم خوب بود نه ... (ـ:) ************_************ 7. يه شب كه داشتيم سريال مي ديديم چون بابا زياد اين سريال رو دوس نداشت تلويزيون رو خاموش كرد اون هم تو اوج داستان ، و گفت برق رفت من هم گفتم وااااااااااااااااااااي كي برق مياد كه همه زدن زيرخنده ، تاره فهميدم كه بابا تي وي رو خاموش كرده (آنچنان رفته بودم تو متن سريال كه از اطراف خبري نداشتم ) ************_************ 8. حسابي بهش نياز داشتم اين اتاق رو گشتم نبود اون اتاق رو گشتم نبود ديگه كم كم داشت اعصابم خرد ميشد آخه همه جا رو دنبالش گشته بودم اما نبود كه نبود بابا ديد دارم دنبال چيزي مي گردم گفت : چي گم كردي؟ گفتم عينكم نيس هر جا گشتم نيست ! بابا گفت : پس اون چيه كه رو صورتته! من دستي به طرف چشمم زدم !!! من و بقيه اون روز رو حسابي خنديديم (ـ: حالا 5+۱ نفري كه به اين مسابقه دعوت ميشن : دل شيشه اي _ ساقي (انتظار آب) _ يك دوست _ مريم _ آوا ـ لاله ___________________*___________________ دومين مسابقه كه دعوت شدم: نوشتن 5 تا آرزوست 1. اولين و مهمترين آرزوي من اينه كه خدا ازم راضي باشه تا هميشه 2. آرزومه كه همه دوستان با همديگه صادق و رو راست باشن يك كلمه دروغ هم به همديگه نگن 3. همه به آرزوها و حاجاتشون برسن و اگه به صلاحشون نيس بفهمن بي حكمت نبوده كه برآورده نشده 4. همه جوونا عاقبت به خير و خوشبخت بشن 5. هم تو اين دنيا هم آخرت پيش اهل بيت رو سفيد باشيم حالا 5+۱ نفري كه به اين مسابقه دعوت ميشن : دل شيشه اي _ ساقي (انتظار آب) _ يك دوست _ مريم _ آوا ـ لاله
تقدیم به شما
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 22:33 توسط ""ساقی""
|
|
|||||
|
|||||