|
گل بی خار خداست
|
|
|
|
||||
|
سلام دوستان
به مناسبت هفته معلم گفتم چه فرصت خوبیه که خاطره دو روز معلم افتخاری بودنمو : دو سال پیش ماه رمضان دوستم منو به افطاری و احیاء به محل خدمتش دعوت کرد آخه معلم روستای نزدیکمون بود اتفاقا" دوستم شیفت صبح بود و کلاس چهارم درس میداد با توافق هم دوتایی رفتیم داخل دفتر مدرسه و او منو به همکاراش معرفی کرد علتی اون روز مرخصی گرفته بود ) منو مدیر داشتیم صحبت میکردیم که دوستم اومد بهم گفت یه زحمتی برات دارم که امروز نیست بری سر کلاسش؟ تازه اینجا حوصلت از بیکاری سر نمیره من گفت کلاس دوم زود بیا منم با یک اضطرابی که یکدفعه تو وجودم اومد و کمی مشتاقانه خوندم یک روز هم برای بچه ها جالبه و تا همیشه توی ذهنشون میمونه براشون باشم همین که وارد کلاس شدم ! دیدم بچه ها همه جای کلاس هستند چون دوستم داشت بهشون املا میگفت آخه زنگ املا داشتند هر کدوم از بچه ها با فاصله همه جای کلاس نشسته بودند کلاس خودم درضمن علامت کاما و نقطه رو هم بگو بعد به بچه ها با صدای بلند گفت بچه ها این خانم معلم جدیده به حرفش گوش کنید دوستم رفت و منو با این همه دانش آموز کوچولو تنها گذاشت منم بعد از سلام ادامه املاشونو گفتم چون صدام کمی آروم بود بچه های آخر نمیشنیدن میگفتن اجازه چی؟ کردم همه بچه ها تعجب کردن چی؟
دوستان به علت وقت کم تا نصفه این خاطره رو داشته باشین ادامش و دومین خاطره رو هم بعد در فرصتی که دست بده خواهم نوشت ان شاء الله
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 23:42 توسط ""ساقی""
|
|
|||||
|
|||||