خاطره ای تلخ
خاطره ای تلخ
تلویزیون روشن شد جمعیت زیادی در حالی که لباس سیاه به تن کرده بودن بلند بلند
گریه می کردند دستهایشان را بالا گرفته بودند انگار منتظر چیزی بودند بالاخره آن
هم به دست آنها رسید آن تابوت امام "ره" بود من تمام وجودم را ترس و اضطراب
گرفته بود آخه من 8 سال بیشتر نداشتم چند ساعت گذشت شاید همه همسن های من
آن شب خواب بودند اما من تا نیمه های سحر بیدار بودم و تصویر مردم سیاه بر تن در
ذهنم تکرار می شد به خودم می گفتم فردا چی میشه
فردا شد اما من سوار ماشین به سمت بیمارستان بودم به شدت حالم بد بود چند بار به
راننده می خواستم بگم نگه دار اون روز از هر سرعتی می ترسیدم حتی دویدن یک
بچه.
با آنکه به ظاهر با سرم خوب شدم اما هنوز نگران بودم
هر چند او را زیاد نمی شناختم اما می دانستم بهترین پدر بزرگم از دنیا رفت
هر سال 14 خرداد که میشه این خاطره هم تکرار میشه و چقدر این روز سخت می گذره
ای امام بهترین پدربزرگ من باورم نیست که رفتی چون حضورت را احساس می کنم


گل بی خار خداست