فرزندان و نزديكان امام بعد از شهادت ياران شربت

 

شهادت را نوشيدند زيرا تا اصحاب زنده بودند ، تا يك

 

نفرشان هم زنده بود اجازه ندادند يك نفر از اهل بيت

 

پيغمبر ، از خاندان امام حسين(ع)،از فرزندان از

 

برادرزادگان از برادران از عموزادگان  امام ، به ميدان بروند

 

ميگفتند: آقا اجازه بدهيد ما وظيفه امان را انجام دهيم

 

ما كه كشته شديم ،،،

 

آخرين فرد از ياران كه شهيد شدند جوانان خاندان پيغمبر

 

 همه از جا بلند شدند و شروع كردند به وداع كردن با

 

يكديگر و دست به گردن يكديگر انداختن ، صورت هم را

 

بوسيدن و خداحافظي كردن.

 

امام سجاد(ع) ميفرمايد:

 

چون شب عاشورا نزديك شد امام حسين(ع) اصحاب خود

 

 را جمع كرد من در آن وقت مريض بودم نزديك شدم تا

 

سخنان امام را بشنوم شنيدم فرمود:

 

خدا را بهترين ثنا ميگويم و او را بر راحتي و سختي

 

سپاسگذارم بارالها ! تو را ستايش ميكنم و اينكه ما را

 

به پيامبري [محمد(صلوات الله عليه واله)]كرامت بخشيدي

 

 و به ما قرآن آموختي و در دين خود فقيهمان ساختي

 

 و براي ما گوشها و چشمها و دلهايي آفريدي و ما را از

 

 مشركان قرار ندادي .

 

امّا بعد: من اصحابي باوفا تر و بهتر از اصحاب خود و

 

خانداني نيكو تر و پيوند جو تر از خاندان خود سراغ ندارم

 

 خدا همه شما را پاداش نيك دهد بدانيد من سرانجام

 

 فردايمان از اين دشمنان ميدانم ، اكنون شما را آزاد

 

گذارده ام همه با آسودگي رهسپار شويد كه از جانب

 

 من بر شما بيعتي نيست . اين شب است كه

 

شما را فرا گرفته آنرا مركب راهوار خود گيريد و برويد.

 

اولين كسي كه به سخن آمد و اين اظهارات را داشت

 

برادر رشيدش عباس (ع) بود پشت سر آن حضرت ديگران

 

 هم جمله ها را تكرار كردند:

 

آقا ما را مرخص ميفرماييد ؟! ما برويم و شما را تنها

 

بگذاريم؟ نه به خدا قسم يك جان كه قابل شما نيست

 

 يك جان كه در راه شما ارزشي ندارد من دوست

 

داشتم هزار جان داشته باشم  و همه را پشت سر هم

 

 فداي شما ميكردند، زهيربن قين از جاي برخاست و

 

گفت اي پسر خدا خداوند تو را راهبري نمايد فرمايشات

 

 شما را شنيديم حتي اگر دنيا باقي و زندگاني ما در آن

 

 جاودان هم بود باز ما در ياري و كمك به تو استقامت

 

 ميورزيديم و آن را بر زندگاني جاودان ترجيح ميداديم

 

هلال بن نافع بجلي برخاست و گفت: به خدا سوگند

 

 ما ملاقات و ديدار پروردگارمان را امري ناخوش نميدانيم

 

 و از آن كراهت نداريم و بر نيّات و درك خويش استواريم

 

 ما دوستيم با دوستان تو و دشمنيم با دشمنان تو.

 

بريربن خضير از جاي برخاسته و گفت: اي پسر خدا

 

 به خدا سوگند همانا اينكه جنگ در ركاب تو قسمت

 

 ما شده منّتي است از سوي خداوند بر ما ، باشد كه

 

 در ياري تو بدنمان قطعه قطعه شود و جدّت در روز

 

قيامت شفيع ما گردد ياران و برادران و خاندان امام همه

 

 به يك زبان عرض كردند:

 

اي سروز ما اي اباعبدالله به خدا سوگند ما تو را هرگز

 

تنها نميگزاريم ما دست از ياري تو برنداريم تا در ركاب

 

تو كشته شويم .

 

سيد الشهدا به اصحاب خود فرمود: برويد لباسهايتان را

 

 تميز كنيد و فردا لباس تميز در بر كنيد تا كفنهاي شما

 

باشد زيرا شما را كفن نميكنند

 

بعد هركدام به خيمه خود رفتند و عبادت و مناجات با خدا

 

 را شروع كردند بعضي به ذكر ركوع بعضي به ذكر سجود

 

 شب را تا صبح مناجات كردند دعا ميخواندند و وداع

 

 مينمودنداز 72 يار امام به چند نفرشون اشاره ميكنم  :

 

نماز يكي از اصحاب امام حسين(ع)

 

برير يكي از مشايخ و علماي كوفه بود از القابش سيد

 

 القرّاء است در تفسير و تدريس قرآن بر همه اصحاب

 

مقدم بود با علي (ع) مصاحبت داشت و چهل سال

 

نماز صبحش را با وضوي نماز عشايش خوانده است

 

در بعضي از شبها يك ختم قرآن ميكرد

 

كتابي در فضاي اسلامي نوشته است

 

در مكه به امام ملحق شد و در شب عاشورا اولين

 

كسي بود كه برخاست و اعلام آمادگي كرد

 

 

اولين شهيد نماز در جبهه كربلا

 

سعيد بن عبدالله حنفي سينه و سر و صورت خود را سپر

 

 آن حضرت قرار داد تا نماز بخوانند و چون زخمها بر بدن او

 

 فراوان شد و نتوانست روي پاي خود بياستد بر زمين

 

افتاد در حالي كه ميگفت:

 

خدايا اين دشمن را همانند قوم عاد و ثمود از رحمت

 

خويش دور گردان و پيامبرت را از طرف من درود فرست

 

 و اين درد و زخمي را كه به من رسيد به او ابلاغ فرما

 

 كه هدف من در اين كار ياري فرزند پيامبر تو بود.

 

آنگاه رو به امام كرد و عرض كرد: آيا به عهد خود وفا كردم؟

 

امام كه نماز را تمام كرده بودند فرمودند:

 

"آري تو در بهشت پيش روي من هستي " به دنبال اين

 

 سخن بود كه روح از بدن او پرواز كرد و در بدن او سيزده

 

 تير بود و اين غير از زخمها و ضربه هاي ديگري بود كه بر

 

 او وارد شده بود .

 

وصيت من ياري از حسين است:

 

مسلم بن عوسجه وارد ميدان شد در جنگ با لشكر ابن

 

 سعد پايداري نمود و بر سختي و بلاياي جنگ شكيبايي

 

 كرد تا آنكه از اسب به روي زمين افتاد هنوز نيمه رمقي

 

 برايش باقي نمانده بود كه امام حسين (ع) همراه حبيب

 

 بن مظاهر بالاي سرش آمده و فرمود خدا تو را بيامرزد

 

اي مسلم  ازمومنان كساني هستند كه بعضي از ايشان

 

 به درجه شهادت رسيده اند و عده اي ديگر منتظر رسيدن

 

 به شهادت هستند و اينان نعمتهاي الهي را تبديل

 

نكرده اند حبيب بن مظاهر نزد مسلم آمد و گفت:

 

 اي مسلم براي من دشوار است كه جان كندن تو را

 

شاهد باشم ولي به تو مژده بهشت ميدهم  مسلم با

 

صدايي ضعيف و ناله مانند، به حبيب گفت خداوند به تو

 

 مژده خير دهد حبيب گفت اي مسلم اگر قرار نبود كه

 

 من نيز پس از تو شهيد شوم دوست ميداشتم اگر

 

وصيتي داري برايت انجام دهم مسلم به امام حسين (ع)

 

 اشاره كرد و گفت: تنها سفارش و توصيه من درباره

 

حسين است كه تا آنجا كه ميتواني در راه او جانبازي و

 

فداكاري نمايي حبيب گفت به ديده منّت دارم  پس از اين

 

 بود كه روح پاك مسلم عروج كرد.

 

سپر بلاي حسين(ع)

 

پس از شهادت مسلم عمروين قرظهء انصاري  از خيمه

 

 خارج شد و اذن ميدان از امام طلبيد امام به او اجازه

 

دادند او به ميدان رفت و بسياري از سربازان لشكر ابن

 

 سعد را به درك فرستاد او در حين مبارزه هر  تير كه به

 

 سمت امام مي امد را با دست خويش ميگرفت و هر

 

شمشيري كه به سمت حضرت مي آمد و پرتاب ميشد

 

را به جان ميخريد و تا جايي كه توانست مقاومت كرد تا

 

آنكه در اثر ازدياد زخمها تاب و توان خود را از دست داده

 

از پاي در آمد در اين حال رو به امام حسين نمد و گفت

 

 اي پس خدا آيا به عهدي كه با تو بسته بودم وفا كردم؟

 

امام (ع) فرمود: آري تو پيش از من به بهشت ميروي

 

پس سلام مرا به رسول خدا(ص) برسان و به آن حضرت

 

 بگو كه من نيز به دنبال تو خواهم آمدعمرو پس از

 

 شنيدن سخن امام آنقدر جنگيد تا شهيد شد

 

حبيب عاشقي كه دوبار از دنيا رفت يكي در

 

كودكي يكي در كربلا:

 

حبيب بن مظاهر هم بازي و عاشق حسين بود

 

روزي قرار

 

بود امام علي همراه حسين (عليهم السلام) به خانه

 

مظاهر بيايند حبيب از اشتياق ديدار حسين به پشت

 

 بام رفت آنقدر مجذوب حسين بود كه نفهميد پايش

 

 را جلوي پشت بام گذاشته و افتاد و مرد مظاهر او

 

را به اتاقي برد كه امام علي و حسين

 

(عليهم السلام) آمدند بعد از احوالپرسي حسين

 

 (ع) [كه كودك بود ] گفت :حبيب من كجاست؟

 

مظاهر چيزي نگفت باز پرسيد حبيب من كجاست

 

 كه مظاهر به ناچار ايشان را به اتاقي كه حبيب بود

 

 بردند حسين گفت چه شده؟! مظاهر ماجرا را

 

تعريف كرد كه حسين(ع) از خدا حبيبش را خواست

 

 و دعا كرد تا اينكه حبيب زنده شد.

 

در روز عاشورا يكي از كساني كه سپر تيرها بودند

 

 تا امام نماز ظهر را بخوانند حبيب بود و با هر تير كه

 

 به بدن حبيب ميخورد آخ نمي گفت فقط ميگفت

 

حسيييييييييييييييييين

 

و ديگر رشادتهاي اصحاب حضرت

 

رضوان الله و سلامه و بركاته عليهم و علي من

 

استشهد معهم.